X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 30 مرداد 1385 @ 03:04

از زبان رضا در ویشی

خلیل آن دوست مهربان برای همه یکدل با همه ی دل ها و هم نفس با همه ی نگاه های خوب آن مغنی شیدا و پر جذبه که امروز میزیست ولی دل به جغرافیای دیگری داشت . جغرافیای عشق و جنون که انگار امروز چیزی جز غبار برخاسته از سم ستوران پر پرخاش از آن بر جای نمانده است . سواران و ستورانی که به نام عشق به مصاف مهر میروند و به جای روشنایی و نور غبار و تاریکی از خود بر جای می گذارند .

خلیل مردی همه اندوه همه صبر مردی همه عشق  در تقلای مدام و شتابان به سوی دنیای ماورایی مهر و عشق . او دو منظر داشت : سالکی پر دوام و پر قوام از تبار یارسان که خود را طالبان راه حق می دانند و دیگری مغنی و نغمه سرای وادی عشق و مهر و فرزانگی . می دانم که این دو منظر در وجود او به یگانگی رسیده بودند . ترنم دلشدگان وادی دوست او را در نوجوانی به سوی خود کشید و به سوی تنبور . این ساز بر جای مانده از نیاکان . ساز مقدس و پر جذبه و پر رمز و راز . راهی کوه ها و کومه ها و زیارتگاه ها شد تا مگر جنبه های پنهان و سحر انگیز آوازها و کلام های جویندگان و راهیان راه حقیقت را دریابد .

به پردیور رفت . درنگ نکرد . این سوی پل یا آن سوی پل ؟! به یاران پیوست .درد های شاه خوشین لرستانی  سلطان اسحاق برزنجه ای بابا یادگار بابا نااوس بابا جلیل و دیگری اکابر ناحیه سحر انگیز اورامان را نوشید . و به تنبور این ساز جلالی که می رفت سخیف و خوار شود اعتباری روز افزون بخشید . اعتباری که هم از نیاکانش به ارث رسیده بود و هم از استادانش به ارث برده بود .

خلبل به دانشگاه موسیقی رفت نمیدانم برای چه؟چقدر کوچک است این دانشکده موسیقی در مقابل بزرگی مدارس مهر اورامان و بزرگی آن آن خنیاگران نغمه سرای عشق و فرزانگی .

در کوهستان های سرد کردستان که به اکسیر عشق یاران در کومه های جمع گرم می شد . چنان گرم و گداخته که گاه شعله های آتش و ذغال های گداخته ی اجاق راه تسلیم میسپردند . مدرسه عشق آنجا بود که خلیل  آن را دریافت .

......

حیف ! حیف از آن بنیاد استوار. حیف از آن نگاه استوار وحیف از آن همه پی جویی و جستجو !همه رفت . همه بر باد شد و همه سوخت و همه خاکستر شد . او در آتشی سوخت که نیاکان و یارانش آن را در هنگامه ی وجد و شور و جذبه به سخره می گرفتند و به سان لعبتکی فروزان و آتشین لیک پاک و مقدس و سحر آمیز بر زبان و دهان و تن و جان  می گذاشتند و بر آن بوسه می زدند تا مگر خود را از آتش درون رها سازند . خلیل رهسپاره بود .و زندگی در گرو عشق و مهر آوازه و نغمه و آیینه گذاشته بود . کسی که در گرد باد عشق و شور و جنون گرفتار آید راه خلاص ندارد .

خلیل از آتش بر آمد . خود آتش بود و سر انجام در آتش فروشد .