تنبور مست

تنبور مست

تنبور مست وبلاگی است پیرامون موسیقی ملی و ساز باستانی تنبور
تنبور مست

تنبور مست

تنبور مست وبلاگی است پیرامون موسیقی ملی و ساز باستانی تنبور

مرثیه

امروز برای نوشتن نه مجالی هست و نه حس و حالی . شما را به شعری از شاملوی جاویدان مهمان میکنم . امید که لذت ببرید .
 
در خاموشی ِ فروغ فرخ‌زاد

به جُست‌وجوی ِ تو
بر درگاه ِ کوه می‌گریم،
در آستانه‌ی ِ دریا و علف.
به جُست‌وجوی ِ تو
در معبر ِ بادها می‌گریم
در چارراه ِ فصول،
در چارچوب ِ شکسته‌ی ِ پنجره‌یی
که آسمان ِ ابرآلوده را
 
  قابی کهنه می‌گیرد.
. . . . . . . . . .
به انتظار ِ تصویر ِ تو
این دفتر ِ خالی
 
  تا چند
تا چند
 
  ورق خواهد خورد؟

جریان ِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر ِ مرگ است. ــ

و جاودانه‌گی
 
  رازش را
 
  با تو در میان نهاد.

پس به هیات ِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
 
  گنجی از آن‌دست
که تملک ِ خاک را و دیاران را
 
  از این‌سان
 
  دل‌پذیر کرده است!


نام‌ات سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی‌ ِ آسمان می‌گذرد
ــ متبرک باد نام ِ تو! ــ

و ما همچنان
دوره می‌کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
 
 
۲۹ بهمن ِ ۱۳۴۵

خانه عارف قزوینی در شهر قزوین ویران شد

خانه عارف قزوینی شاعر، تصنیف سرا و نغمه‌سرای دوره مشروطه در محله صوفیان و در نزدیکی آرامگاه حمدالله مستوفی در شهر قزوین خراب شد.

به گزارش "نواندیش" به نقل از هفته نامه "تابان" قزوین این بنا که در شهر قزوین واقع شده بدون توجه دستگاه های فرهنگی مورد تخریب قرار گرفته است. گزارش کامل این نشریه در باره این رخداد بشرح زیر می باشد:

خانه عارف قزوینی خراب شد. به همین سادگی و حتی شاید ساده‌تراز آن چه تصورش را بکنید و لازم هم نیست که بدانیم چه کسی این کار را کرده است . شاید اصلاً متوجه نباشیم که گذشته چقدر مهم است و شاید هیچ کداممان در خود احساس نیاز نکرده‌ایم که شناسنامه فرهنگی و تاریخی خود را همیشه در جیب بغل داشته باشیم .تقصیرما نیست چون نمی دانیم روزمرگی میان دیوارهای بلند و سیمانی شهرهای نوظهور و تازه متولد چه طعم گسی دارد و خبر هم نداریم که همین پایین ،عرب پابرهنه بالا نشین چگونه در تلاش برای ساختن ریشه و تاریخ به محض یافتن یک تکه شمشیر زنگ زده ذوق می کند و چطور برای آنکه ثابت کند دیرینه و کهن است؛ جشنواره چشم و لعاب راه می اندازد .ما اینها رانمی دانیم چون اصالت و دیرینگی دلمان را زده است .دیگر نیازی به عارف نداریم که هیچ .اصلا انگار هشتی های لبریز از بوی شکوفه سیب و طاق های فیروزه ای چشممان را آزار می دهد. اینجاست که به صرافت می افتیم دستی به قهر بر سر این بیغوله های <تاریخ گذشته> بکشیم و برجی علم کنیم .حالا شاید بتوان فهمید چرا حتی در خودت احساس نیاز نمی کنی که پاسدار گذشته و ریشه خودت باشی واین طبیعی است که از تخریب خانه عارف یا فلان اثر تاریخی خم به ابرو نیاوری. هر چه باشد هراس از آنفولانزای مرغی و تب و تاب گلدکوئیست و اجاره مسکن به شرط تملیک مهم‌تر است، چه که اینها نان و آب می‌شود و آن یکی نمی‌شود که هیچ، نان دو تا برج‌‌ساز بینوا را نیز آجر می‌کند و چه غافلیم از اینکه اکنون عرب اماراتی که طعم بد بی‌ریشه‌گی بدجوری کامش را تلخ کرده حتی نام خلیج فارس را نیز منکر است و چندی بعد نه تنها او، که همپالکی‌هایش نیز کشور تو و حتی شهر <تو>ی قزوینی را نیز انکار خواهد کرد و برای تو چه می‌ماند جز تکیه بر دیوارهای گلی که به گاه صحبت از ریشه و پیشینه و اصالت از هزاران ستون سیمانی برج العرب نیز مستحکم‌تر است.

آنچه امروز خراب شده، خانه عارف نیست که میل به جاودانگی ماست. فروریختن کاهگل و چوب نیست که انکار فرسایشی خویشتن خویش است. عارف یکی از نمادهای آزادیخواهی این شهر که نه، تمام ایران است، قهرمانی که در برهه زمانی خویش همان کاری را کرد که قهرمانان جوان این شهر به هنگام جنگ تحمیلی کردند و اگر تفاوتی هست نه در کلیت آزادی‌خواهی که در جزئیات است -که آن هم تحمیل عصر و زمانه است- هر چه باشد انسان فقط می‌تواند روزنه‌ای را به آینده در لحاف پشمین عصر و زمانه خویش باز کند.

خانه عارف خراب شد و یکی از نشانه‌های این شهر در اثبات روح آزادی‌خواهی محو و نابود شد و این یعنی اینکه مثلاً اگر فردا کسی در همدان - شهری که عارف در آن دفن است- مدعی ماهیت همدانی او شد و رسانه‌ای در دست و نفوذی در کلام داشت، به راحتی او را ملک طلق خود می‌کند و تازه این اوج خوش بینی است چه که معلوم نیست بیگانه اصلاً وجود چنین فرزند آزادی‌خواه و هنرمندی را در دامان مام میهن قبول کند. مگر نه این است که امروز دهریون غرب، مسیح را با آن عظمت؛ افسانه ای تاریخی و نماد عقده فروخورده بشر در تجسم عینی دادن به آرزوی عدالت و مهرورزی تحقق نیافته می‌دانند، پس دیگر عارف بی‌نوای ما چه محلی از اعراب دارد. عارف تصنیف می‌ساخت و آوازی خوش داشت و خلاصه دستی در هنر و اکنون شناسنامه هنر این شهر نیز قلم خوردگی پیدا کرده است و باز هم مهم نیست که در فرانسه آجر دیوارها را قالب می‌گیرند تا تخریب نشود و روزی مدعایی باشد بر اینکه در پای همین دیوار و در انقلاب فرانسه فلان کس در خون خود درغلتیده است و نشانی باشد بر روح آزادی‌خواهی ملت فرانسه و اینها همه در حالی است که در اینجا هویت دیروز ما و گواهی اصالت ما را به سرقت می‌برند و خانه <عارف> آن را ویران می‌کنند و ما باز هم غافلیم چرا که حتی این <یونسکو> بود که توقف پروژه برج جهان نمای اصفهان را خواستار شد و لابد باز هم یکی از همین موبورها باید به ما یاد بدهد که چقدر ضروری است خانه عارف برپا باشد. من به وضوح ناله‌های حزین عارف را می‌شنوم و می‌دانم که اگر امروز زنده بود به یقین دیگر نمی‌توانست <گریه> را به مستی بهانه کند.

من از تخریب بارگاه مقدس ائمه در سامرا همچون سایر برادران دینی‌ام آزرده خاطرم، ولی این باعث نمی‌شود که اگر آزرده خاطری من از غفلت هموطنان خویش در ضرورت حفظ هویت دیروز و امروزشان نیز آزرده نباشم و در این میان چه کنم که قلم من نه سکه گلدکوئیست است که جماعتی را به طمع و تلاش وادارد و نه آنفلوآنزای مرغی که هراس و نگرانی را در دل‌ها بیندازد و این عیب قلم من نیست که مزمن بودن بیماری‌ای است که وجدان جامعه مرا گرفته است و شاید مزد گورکن این روزها مزدی دندان‌گیر باشد و چه می‌دانیم شاید مزد راننده بولدوزری که خانه عارف را ویران کرد از همه اینها نیز بیشتر باشد.

محیط گریه و اندوه و غصه منم‌
کسی که یک نفس آسودگی ندید منم‌
منم که در وطن خویشتن غریبم وزین‌
غریب تر که هم از من غریب‌تر وطنم‌
چو گشت محرم بیگانه خانه، به در گور
کفن بیار که نامحرم است پیرهنم‌
نبرد لذت شیرینی سخن عارف‌
به گوش عبرت نشنید گر کسی سخنم‌
به غمزه از من بی خانمان خانه بدوش‌
گرفت هستی و من هر چه داشتم دادم‌

عارف قزوینی‌

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی

سال ۱۳۸۴ نیز با تمامی لحظات تلخ و شیرینش سپری شد و اینک در آستانه ی سال نو هستیم . در این لحظات شایسته است به تمامی درگذشتگان درود فرستیم و برای سالی پربار تلاش کنیم . سالی که برای دوستداران موسیقی شیرینی نوروز با تلخی فوت استاد تجویدی همراه شد.

 

دوستان نازنین . تنبور مست برای تمامی شما  سالی سرشار از نیکی و مهربانی آرزو میکند و زیباترین تبریکات نوروز باستانی را به شما هدیه میکند . امشب شب اربعین مولا حسین ( ع ) است . انسانی که با تفکر در زندگی  اش شاید تنها ذره ای از دریای بی کران وجود عزیزش آشکار گردد . این روز را به تمام شما تسلیت عرض میکنم . امید که رهرو پاک حضرتش باشیم .

در پناه مولا علی (‌ ع‌ ) با جان و دل به استقبال نوروز می رویم . شاد زی  مهر افزون  .

سیاوش بیرانوند.

 


 

وداع با پیکر استاد

او فرزند هنرمند بزرگ مینیاتور ایران روانشاد هادی خان تجویدی بود علی در سنین نو خاستگی شور موسیقی را که در خون او می جوشید با نواختن نی لبک فرو می نشاند .خیلی طول نکشید که نی لبک به دلیل نارسایی در ترجمه ی احوال درونی اش به فلوت تبدیل شد .استاد زنده یاد ابوالحسن صبا که در نقاشی ایرانی ( مینیاتور ) شاگرد هادی خان تجویدی بود او را به نواختن ویلن ترغیب کرد و چون شور و علاقه او را دید دل به کار او سپرد تا آنجا که تجویدی نوجوان ردیف موسیقی ایرانی به روایت صبا را فرا گرفت .

audio fileبه قسمتی از نوازندگی ویولون علی تجویدی در جوانی توجه کنید.

در سال ۱۲۹۸ شمسی در تهران متولد شد و صبح روز چهارشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۴ از میان ما رفت و تلخی سالی را برای ما صد چندان کرد که در آن جامعه موسیقی ایران شاهد وداع اساتید برجسته فراوانی بود . در سال ۱۳۸۴ که در روزهای پایانی آن قرار داریم شاهد فوت ۱۰ استاد برجسته در حوزه ی موسیقی ایران بودیم که در ۱۰۰ سال گذشته بی سابقه بود . تجویدی بزرگ اینک در میان ما نیست و آنچه برای ما به یادگار گذاشت آثار خیال انگیز و جاودانه اش در موسیقی این سرزمین است .

تجویدی هم مانند دیگر اساتید موسیقی برای ما خاطره شد و باید عادت کنیم که دیگر تنها به آتش به جای مانده از کاروان استاد قناعت کنیم . کم کم به رفتن اساتید بزرگ عادت کرده ایم .اساتیدی که هرگز در خور زحماتشان تقدیر نشدند. اساتیدی که پس از مرگشان به یاد آنها می افتیم . پیکر استاد تنها چند ساعت دیگر با ماست . برای وداع با پیکر استاد همه با هم  ساعت ۹ صبح امروز شنبه در مقابل تالار وحدت جمع میشویم و تا قطعه ی هنر مندان بهشت زهرا بدرقه اش میکنیم ....

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل

از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل

تنبور مست درگذشت این استاد گرانمایه را به خانواده ی ایشان بزرگان موسیقی ایران و تمام شما دوستان تسلیت عرض میکند .

چهارشنبه سوری ساسانیان

دوستان تنبور مست . امشب چهارشنبه سوری یکی از کهن ترین آداب و رسوم ایران زمین در بین مردمان هم وطن ما در ایران و سراسر دنیا گرامی داشته میشود . هرچند که تنبور مست به موسیقی ایرانی تعلق دارد ولی از آنجا که یکی از اهداف اصلی این وبلاگ تلاش برای زنده نگاه داشتن آداب و رسوم باستانی ایران است امشب مطلب زیر را از خبرگزاری میراث فرهنگی به امانت گرفتم و در اختیار دوستان محترم قرار می دهم .امید که مورد استفاده یاران گرامی قرار گیرد . شب زیبایی داشته باشید .

واژه جشن یک واژه بسیار کهن ایرانی است، از ریشه یز yas به معنی نیایش و ستایش گرفته شده است و هم ریشه است با واژه‌های یسن yasn و یشت yast به معنی ستایش، نیایش یا سرودهای نیایشی و ایزد به معنی پرستش شده و یزدان به معنی ایزدان در اصل یک اسم جمع است و یادگار زمانی است که مجموعه فرشتگان نیایش می‌شده‌اند. اندیشه وحدت‌گرای ایرانی، این اسم جمع را به معنی خدای یکتا درآورده است و نیز از همین ریشه است نام شهر یزد.
جشن در اصل عبارت بوده است از مراسم نیایشی که بیشتر برای یک پیروزی یا یک واقعه تاریخی یا آسمانی که برای اجتماع سودی داشته است بر پا می‌شده و مردم در زمان معینی گرد هم می‌آمدند و به یاد آن واقعه، خداوند را ستایش و نیایش می‌کردند. این نیایش به عنوان قدرشناسی همه ساله تکرار می‌شده است. معمولا این نیایش‌ها با رقص‌های مذهبی و خواندن سرود و موسیقی همراه بوده است.
در میان ماه‌های ایرانیان ما با یک یا دو چشن کوچک و بزرگ سر و کار داریم که در گذشته‌های بسیار دور پدید آمده‌اند. برخی از این جشن‌ها به سبب اهمیت ویژه‌ای که تاریخ برگزاری‌شان دارد، به مرور پررونق‌تر شده‌اند، از میان این جشن‌ها، جشن‌ نوروز، مهرگان، سده، بزرگ‌ترین جشن میهنی ما ایرانیان شده است.

جشن چهارشنبه سوری
یک دسته از جشن‌های اقوام آریایی، جشن‌های آتش است که از میان دو جشن سده و جشن چهارشنبه سوری از شهرت بیشتری  دارد. جشن آذرگان و جشن شهریورگان نیز از جشن‌های آتش بوده‌اند که فراموش شده‌اند.
جشن سوری یا چهارشنبه سوری که اینک در شب چهارشنبه آخر سال با مراسم و آداب ویژه‌ای برگزار می‌شود، یکی از جشن‌های پرشکوه و سرشار از مراسم و شعایر بوده است.
شواهد دلالت بر آن دارد که این جشن از اوایل قرن هفتم هجری به دست فراموشی سپرده شد، سپس با عناوینی دیگر از سده‌های دهم معمول شد.
هاشم رضی  در کتاب گاه شماری و جشن‌های ایران باستان، درباره چهارشنبه سوری می نویسد:" ایرانیان در یکی از چند شب آخر سال جشن سوری را که عادت و سنتی دیرینه بود، با آتش‌افروزی همگانی برپا می‌کردند.
اما چون اساس تقسیم آنان در روزشماری بر آن پایه نبود که ماه را به چهار هفته با نام‌های کنونی روزها بخش کنند، لاجرم در شب چهارشنبه آخر سال چنین جشنی برگزار نمی‌شد. روزشماری کنونی بر اثر ورود اعراب به ایران باب شد. بی‌گمان سالی که این جشن به شکلی گسترده بر پا بوده مصادف با شب چهارشنبه شده است و چون در روزشماری تازیان چهارشنبه نحس و بدیمن به شمار می‌آمده از آن تاریخ به بعد شب چهارشنبه آخر سال را با جشن سوری به شادمانی پرداخته و بدین وسیله می‌کوشیدند نحوست چنین شبی را از بین ببرند."
یکی از مراسم قابل توجه در شب چهارشنبه سوری و سایر مراسم زرتشتیان، فراهم آوردن آجیل مشکل گشاست. زرتشتیان به این آجیل هفت مغزینه لرک می‌گویند.
این آجیل که به آجیل گهنبار هم معروف است شامل هفت مغزینه یا میوه خشک است: پسته، بادام، سنجد، کشمش، گردو، انجیر و خرما که گاهی در لابه‌لای این آجیل تکه‌های کوچک نبات و نارگیل هم دیده می‌شود. این آجیل در مراسم مختلف زرتشتیان از جمله: آفرین گان‌ها، گهنبارها، جشن‌خوانی، جشن‌نوزادی و در مراسم سدره پوشی و سایر اعیاد به مدعوین داده می‌شود.
آداب اصلی چهارشنبه سوری در سراسر خطه ایران یکی است؛ اما در برخی از شهرها، سنت‌های کوچکی بدان اضافه شده و بر شیرینی و زیبایی آن افزوده است.
بعد از برپایی آتش در حیاط خانه یا کوچه یا یک میدان باز، در حین پریدن از روی آتش این شعر را می‌خوانند:

زردی من از تو  سرخی تو از من      
سرخی تو به رویم  زردیت به جون دشمنونم

به معنای دور ریختن بیماری‌ها و ناخوشی‌ها و استقبال از سلامتی و تندرستی، بعد از سوخته شدن آتش هم خاکستر به جا مانده را جمع آوری کرده، دور می‌ریزند و کسی که خاکستر را بیرون می‌ریزد، باید در بزند و از درون خانه بپرسد کیست؟

و او جواب می‌دهد: منم ، بعد از او بپرسند: از کجا آمده‌ای؟
او جواب می‌دهد: از عروسی سپس از او بپرسند: چه آورده‌ای؟
و او بگوید: تندرستی

یکی از مراسم ویژه جشن چهارشنبه سوری در گذشته، شکستن کوزه است. بدین معنی که در گذشته کوزه‌های سفالی کهنه را می‌شکستند و کوزه‌های نو را جایگزین آنها می‌کردند. در هنگام شکستن کوزه می‌گفتند: برو، چهارشنبه نحس، برو و تمام نحوست را با خود ببر. در گذشته کم و بیش در حال حاضر، در اکثر شهرها، به خصوص روستاهای کشورمان، در هفته آخر سال دسته‌هایی در شهر راه می‌افتادند یکی از آنها آتش افروز بود و چهار، پنج نفر هم دست و روی خود را با زغال سیاه می‌کردند. مقداری خمیر بر سر گرفته، روی آن پنبه کهنه آغشته به نفت گذاشته و آتش می‌زدند و هر کس مشعلی به دست می‌گرفت و با ضرب تنبک و تصنیف‌خوانی دوره افتاده از هر دکان شاهی صد دیناری می‌گرفتند و این شعر را با شادی و شعف می‌خواندند:
آتش افروز حقیرم  سالی یکروز فقیرم
دسته دیگر به مراسم غول بیابانی با سرکردگی یک مرد بلند قد دوره می‌شدند. مرد بلندقد قواری از پوست گوسفند سیاه می‌پوشید، عده‌ای تصنیف‌خوان گردهم جمع می‌شدند و می‌خواندند:
من غول بیابانم   سرگشته و حیرانم
دسته سوم دسته حاج فیروزها بودند یک نفر از قوطی‌ها و بلدهای این کار، لباس و کلاه قرمز می‌پوشید و صورتش را سیاه می‌کرد و با دایره زنگی می‌خواند:
حاجی فیروزم بله  سالی یک روزم بله
در زمان ساسانیان هم مراسم چهارشنبه سوری برگزار می‌شد اما به علت تقدس آتش هرگز روی آتش نمی‌پریدند بلکه به دوره این آتش شادی و پایکوبی می‌کردند . در برابر آتش سه یا هفت بار خم می‌شدند و آیین نیایش به جای می‌اوردند سپس در کنار آتش به شادی می‌پرداختند.